نغمه های عشق
محمدنجم
تـوُ دَست دَر دَست دیگـَرے ....مـَن دَر حــآل نـَوآزشِ دِلے کـﮧ سَخت گـِرفتــﮧ است اَز تـُومُـدآم بـَر اُو تـِکـرآر مے کـُنـَم کـﮧ نَتـَرس عـَزیــزِ دِلآن دَستـهــآ کـﮧ روزی دَر دَست تـُو بـود
بـﮧ هیـچ کَـس وَفـآ نـَدارَنـد.
امشــــب تـــــولـــد منـــه امـــا تـــو نــیــســتـــــــی
شـــمــع و ســتــاره روشــنــه امــا تــو نــیــســتــی
دوســتـــام هــمه کــنــارمــن تــنــها تـــو نیــســتــی
وای بـــه حـــال اونــکــه دل بـــه تــو ســپـــرده
بـــه تـــــو دل داده و دل ازت نـــبـــــــرده
تـــو شــب تــولــدش واســه تــو مرده
بیـــــا بهـــم تبـــریــک نـــگـــو فـقـــط ســکوت کـــن
امـــا خـــودت به جـــای من شـــمعا رو فــوت کـــن
من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو مردنی استمن که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج ، یعنی انتظارآه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل
پرودگار مهربان ،وقتی شانه هایم از غم بی کسی ها می لرزید ،دستهایت که هرگز
به چشم ندیدمشان ،تکیه گاهم می شد ،بغضم میشکست ،خم می شدم زیر
آوار تنهایی ،اما تو مهربان دوباره نوازشم می کردی و به
اندیشه ام می آمد قصه صبر و شکیبایی...
حالا می دانم همسفر جاودانه ام تو هستی
دوستت دارم ای مهربان پروردگارم ،راضیم به رضایت...
باغبان قصه ها می گفت ...
از صدای خیال نباید باور کرد .باید بروم ،انگار در این کوچه خلوت
جز من کس دیگری نیز هست ،جلوتر می روم
چشمانش حلقه زده ،دستهایش از شدت سرما کبود شده است .
دستکشی را که دارم دستش می کنم .پالتو را نیز به او می دهم.
آری حالش خوب می شود ،از کنارش می گذرم و به راه خود ادامه
می دهم .دیگر کوچه ای نمانده ،اینجا انتهای شهر است ،
وارد بیابان می شوم ،آنطرفتر درختی است ،پیش او می روم ،
با تمام غمهایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم ،
صدایی از آن به گوشم میرسد ،برای اولین بار است که احساس
سبکی می کنم . خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم .
آری من مرده بودم !!!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش.
و او هر روز پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد .
زندگی وقت کمی بود نمیدانستیم ....
همه عمر دمی بود نمیدانستیم .....
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک......
فرصت مغتنمی بود نمیدانستیم ........
آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم ،
می نمی خواهم بیا ساقی تماشایت کنم ،
بی قرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن ،
کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم
كدامين چشمه سمي شد كه آب از آب ميترسد؟
كه حتي ذهن ماهيگير ،از قلاب ميترسد ؟
گرفته دامن شب را غباري آنچنان برهم ،كه پلك
از چشم و چشم از پلك و پلك از
خواب ميترسد ؟
زندگي بايدكرد! گاه با يك گل سرخ !
گاه با يك دل تنگ !
گاه بايد روييد در پس اين باران ! گاه بايد خنديد
بر غمي بي پايان ....